مقام معظّم رهبری (دام ظلّه العالی) :
آنچه كه امروز مي تواند اين جبهه را مستحكم بكند - جبهه ايمان و جبهه حق را - عبارت است از تمسك به وحدت كلمه در زير سايه اسلام، در زير سايه حسين بن علي، در زير سايه معارف عاليه اسلام، كه شخصيتهايي مثل شهيد مطهري - كه اين روزها ملت ما به ياد آن بزرگوار هستند
سخنرانی روز معلم 9/2/1377
 منو اصلی
بخش کاربری
مطالب سایت
بخش خبری
امکانات سایت
دیگر بخشها
بخش ويژه

 ارتباط مستقیم

 پیامهای کوتاه

فقط کاربران عضو سايت ميتوانند پيغام کوتاه ارسال نمايند لطفا وارد سيستم شويد يا اينکه عضو شويد.

         
خلاصه اي از کتاب جاذبه و دافعه علي (ع)

 

saeedm می نویسد "
خلاصه اي از کتاب جاذبه و دافعه علي (ع)
 
به هر نسبت كه شخصيت حقيرتر است كمتر خاطرها را به خود مشغول مي‏دارد و
در دلها هيجان و موج ايجاد مي‏كند و هر چه عظيمتر و پرنيروتر است خاطره‏
انگيزتر و عكس العمل سازتر است ، خواه عكس العمل موافق يا مخالف .


خلاصه اي از کتاب جاذبه و دافعه علي (ع)
به هر نسبت كه شخصيت حقيرتر است كمتر خاطرها را به خود مشغول مي‏دارد و
در دلها هيجان و موج ايجاد مي‏كند و هر چه عظيمتر و پرنيروتر است خاطره‏
انگيزتر و عكس العمل سازتر است ، خواه عكس العمل موافق يا مخالف .
فيلسوفاني مانند سقراط و افلاطون و ارسطو و بوعلي و دكارت نيز قهرمان‏
تسخير انديشه‏ها و سرگرم كردن خاطرها هستند . رهبران انقلابهاي اجتماعي ،
مخصوصا در دو قرن اخير ، علاوه بر اين ، نوعي تعصب در پيروان خود به وجود
آوردند . مشايخ عرفان پيروان خويش را احيانا آنچنان وارد مرحله " تسليم‏
" مي‏كنند كه اگر پير مغان اشارت كند سجاده به مي‏رنگين مي‏نمايند . اما
در هيچكدام از آنها گرمي و حرارت توأم با نرمي و لطافت و صفا و رقتي كه‏
در پيروان علي ، تاريخ نشان مي‏دهد نمي بينيم .
 حسن و زيبائي معنوي كه محبت و خلوص ايجاد مي‏كند از يك مقوله است
و سيادت و منفعت و مصلحت زندگي كه كالاي رهبران اجتماعي ، و يا عقل و فلسفه كه كالاي فيلسوف است ،
 و يا اثبات سلطه و اقتدار كه كالاي عارف است از مقوله هاي ديگر . 
آري فيلسوفان شاگرد مي‏سازند نه پيرو ، رهبران اجتماعي پيروان متعصب‏
مي‏سازند نه انسانهاي مهذب ، اقطاب و مشايخ عرفان ارباب تسليم مي‏سازند
نه مؤمن مجاهد فعال .
در علي هم خاصيت فيلسوف است و هم خاصيت رهبر انقلابي و هم خاصيت‏
پير طريقت و هم خاصيتي از نوع خاصيت پيامبران . مكتب او هم مكتب عقل‏
و انديشه است و هم مكتب ثوره و انقلاب و هم مكتب تسليم و انضباط و هم‏
مكتب حسن و زيبائي و جذبه و حركت .
به طور كلي نزديكي هر دو موجود دليل بر يك‏ نحو مشابهت و سنخيتي است در بين آنها .
به عقيده بعضي ريشه اصلي جذب و دفعها نياز و رفع نياز است .
افراد از لحاظ جاذبه و دافعه به طبقات مختلفي تقسيم مي‏شوند :
1 - افرادي كه نه جاذبه دارند و نه دافعه اين ، يك موجود ساقط و بي‏اثر است .
آدمي كه هيچگونه نقطه مثبتي در او وجود ندارد ( مقصود از مثبت تنها جهت فضيلت نيست ،
 بلكه شقاوتها نيز در اينجا مقصود است )
2 - مردمي كه جاذبه دارند اما دافعه ندارندغالبا خيال مي‏كنند كه حسن خلق و
 لطف معاشرت و به اصطلاح امروز " اجتماعي بودن " همين است كه انسان همه را با خود دوست كند .
اما اين‏ براي انسان هدفدار و مسلكي كه فكر و ايده‏اي را در اجتماع تعقيب مي‏كند و
درباره منفعت خودش نمي‏انديشد ميسر نيست .
محبت بايد با حقيقت توأم باشد و اگر با حقيقت توأم بود بايد مسلكي بود و مسلكي‏
بودن خواه ناخواه دشمن ساز است  .
محبت اين نيست كه هر كسي را در تمايلاتش آزاد بگذاريم و يا تمايلات او را امضاء كنيم .
 اين محبت نيست بلكه نفاق و دوروئي است . محبت آنست كه با حقيقت توأم باشد .
پس اينچنين نيست كه در همه جا محبت ، جاذبه‏ باشد بلكه گاهي محبت به صورت دافعه‏اي
 بزرگ جلوه مي‏كند كه جمعيتهائي را عليه انسان‏ متشكل مي‏سازد .
3 - مردمي كه دافعه دارند اما جاذبه ندارند ، دشمن سازند اما دوست ساز
نيستند . اينها نيز افراد ناقصي هستند ، و اين دليل بر اينست كه فاقد
خصائل مثبت انساني مي‏باشند زيرا اگر از خصائل انساني بهره‏مند بودند
 گروهي و لو عده قليلي طرفدار و علاقه‏مند داشتند ،
زيرا در ميان مردم همواره آدم خوب وجود دارد هر چند عددشان كم باشد .
4 - مردمي كه هم جاذبه دارند و هم دافعه . افراد با شخصيت آنهائي هستند كه‏
جاذبه و دافعه شان هر دو قوي باشد
دوستان و دشمنان ، مجذوبين و مطرودين‏ هر كسي دليل قاطعي بر ماهيت اوست .
صرف جاذبه و دافعه داشتن و حتي قوي بودن جاذبه و دافعه براي اينكه‏
شخصيت شخص قابل ستايش باشد كافي نيست بلكه دليل اصل شخصيت است ،
 و شخصيت هيچكس دليل خوبي او نيست .

شايد در تمام قرون و اعصار ، جاذبه و دافعه‏اي به‏ نيرومندي جاذبه و دافعه علي پيدا نكنيم .
علي اگر رنگ خدا نمي‏داشت و مردي الهي نمي‏بود فراموش شده بود .
درباره شخص خودش مي‏فرمايد : " فردا روزهاي مرا مي‏بينيد و خصائص شناخته نشده من برايتان
آشكار مي‏گردد و پس از تهي شدن جاي من و ايستادن ديگري به جاي من ، مرا خواهيد شناخت " .
در حقيقت علي همچون قوانين فطرت است كه جاودانه مي‏مانند .
از بزرگترين امتيازات شيعه بر ساير مذاهب اين است كه پايه و زيربناي‏
اصلي آن محبت است .
علي مقياس و ميزاني است براي سنجش فطرتها و سرشتها . آنكه فطرتي‏
سالم و سرشتي پاك دارد از وي نمي‏رنجد ولو اينكه شمشيرش بر او فرود آيد
. و آنكه فطرتي آلوده دارد به او علاقمند نگردد ولو اينكه احسانش كند ،
چون علي جز تجسم حقيقت چيزي نيست .
شعراي فارسي زبان عشق را " اكسير " ناميده‏اند . زيرا عشق است كه‏
مي‏تواند قلب ماهيت كند . عشق و محبت ، سنگين و تنبل را چالاك و زرنگ مي‏كند و حتي از كودن ،
تيزهوش مي‏سازد . در زبان شعر و ادب ، در باب اثر عشق بيشتر به يك اثر بر مي‏خوريم و
آن الهام بخشي و فياضيت عشق است .
عشق نفس را تكميل و استعدادات حيرت انگيز باطني را ظاهر مي‏سازد . از
نظر قواي ادراكي الهام بخش و از نظر قواي احساسي ، اراده و همت را
تقويت مي‏كند ، و آنگاه كه در جهت علوي متصاعد شود كرامت و خارق عادت‏
به وجود مي‏آورد . روح را از مزيجها و خلطها پاك مي‏كند و به عبارت ديگر عشق تصفيه گر
است . حقدها و كينه‏ها را زائل مي‏كند و از بين برمي دارد گو اينكه محروميت و نا كامي در
عشق ممكن است به نوبه خود توليد عقده و كينه‏ها كند .
اثر عشق در بدن درست عكس روح است . عشق در بدن‏
باعث ويراني و موجب زردي چهره و لاغري اندام و سقم و اختلال هاضمه و
اعصاب است .
عشق و محبت ، قطع نظر از اينكه از چه نوعي باشد - حيواني جنسي باشد يا
حيواني نسلي و يا انساني - و قطع نظر از اينكه محبوب داراي چه صفات و
مزايايي باشد ،  انسان را از خودي و خودپرستي بيرون مي‏برد
. خودپرستي محدوديت و حصار است .
خودپرستي به مفهومي كه بايد از بين برود يك امر وجودي نيست ، يعني نه‏
اينست كه انسان بايد علاقه وجودي نسبت به خود را از بين ببرد تا از
خودپرستي برهد . مبارزه با خودپرستي مبارزه با " محدوديت خود " است .
شخصيت بايد توسعه يابد كه همه‏ انسانهاي ديگر را بلكه همه جهان خلقت را در بر گيرد .
علاقه به شخص يا شي‏ء وقتي كه به اوج شدت برسد ، به طوري كه وجود انسان‏
را مسخر كند و حاكم مطلق وجود او گرد عشق ناميده مي‏شود . عشق ، اوج علاقه‏
و احساسات است .
اينگونه عشقها (جنسي) به سرعت مي‏آيد و به سرعت مي‏رود ، قابل اعتماد و توصيه‏
نيست ، خطرناك است ، فضيلت كش است . تنها با كمك عفاف و تقوا و
تسليم نشدن در برابر آن است كه آدمي سود مي‏برد . انسان نوعي ديگر احساسات دارد
 كه از لحاظ حقيقت و ماهيت با شهوت‏ مغاير است .
 بهتر است نام آنرا عاطفه و يا به تعبير قرآن " مودت " و " رحمت " بگذاريم .
مهر و علاقه مادر به فرزند از اين مقوله است . ارادت و محبت به پاكان و مردان خدا ، و
همچنين وطن دوستيها و مسلك دوستيها از اين مقوله است .
اين نوع‏ از عشق است كه پايدار است و با وصال تيزتر و تندتر مي‏شود بر خلاف نوع‏
اول كه ناپايدار است و وصال مدفن آن به شمار مي‏آيد .
حتي عشقهاي شهواني ممكن است سودمند واقع گردد ، و آن هنگامي است‏
كه با تقوا و عفاف توأم گردد .اما اين نكته را نبايد فراموش كرد كه اين نوع عشق با همه فوائدي كه در
شرائط خاص احيانا به وجود مي‏آورد قابل توصيه نيست ،از اين نظر مانند مصيبت است كه اگر بر كسي وارد شود و او با
نيروي صبر و رضا با آن مقابله كند ، مكمل و پاك كننده نفس است ،  اما مصيبت قابل توصيه نيست . كسي‏
نمي‏تواند به خاطر استفاده از اين عامل تربيتي ، مصيبت براي خود خلق كند  . به علاوه ، تفاوتي ميان عشق
 و مصيبت هست ، و آن اينكه عشق بيش از هر عامل ديگري " ضد عقل " است
عشق معنوي و انساني است ، عشق ورزيدن به فضائل و خوبيها و شيفتگي سجاياي‏
انساني و جمال حقيقت .
اين عشق است كه در آيات بسياري از قرآن ، با واژه " محبت " و
احيانا " ود " يا " مودت " از آن ياد شده است . اين آيات در چند
قسمت قرار گرفته‏اند :
1 - آياتي كه در وصف مؤمنان است و از دوستي و محبت عميق آنان نسبت‏
به حضرت حق ، يا نسبت به مؤمنان سخن گفته است
2 - آياتي كه از دوستي حضرت حق نسبت به مؤمنان سخن مي‏گويد 
3 - آياتي كه متضمن دوستيهاي دو طرفي و محبتهاي متبادل است : دوستي‏
حضرت حق نسبت به مؤمنين و دوستي مؤمنان نسبت به حضرت حق و دوستي‏
مؤمنين يكديگر را
آنچنانكه از روايات بر مي‏آيد ، روح و جوهر دين غير از محبت چيزي‏
نيست .اساسا علاقه و محبت است كه اطاعت آور است .
بهترين اجتماعها آن است كه با نيروي محبت اداره شود : محبت زعيم و زمامدار به مردم و
محبت و ارادت مردم به زعيم و زمامدار .
نه تنها
قدرت و زور كافي نيست ، عدالت هم اگر خشك اجرا شود كافي نيست ، بلكه‏
زمامدار همچون پدري مهربان بايد قلبا مردم را دوست بدارد و نسبت به‏
آنان مهر بورزد و هم بايد داراي شخصيتي جاذبه دار و ارادت آفرين باشد تا
بتواند اراده آنان و همت آنان و نيروهاي عظيم انساني آنان را در پيشبرد هدف مقدس خود به‏
خدمت بگيرد .
محبت به سوي مشابهت و مشاكلت مي‏راند و قدرت آن سبب مي‏شود كه محب‏
به شكل محبوب درآيد .
عشق مثل علم نيست كه صددرصد تابع معلوم‏ باشد . عشق جنبه داخلي و نفسانيش
 بيش از جنبه خارجي و عيني مي‏باشد يعني‏ ميزان عشق تابع ميزان حسن
 نيست بلكه بيشتر تابع ميزان استعداد و مايه‏ عاشق است .
براي اصلاح اخلاق و تهذيب نفس طرق مختلفي پيشنهاد شدهاز جمله مشرب سقراطي است . طبق اين مشرب‏
انسان بايد خود را از راه عقل و تدبير اصلاح كند . آدمي اول بايد به فوائد
تزكيه و مضرات آشفتگي اخلاق ايمان كامل پيدا كند و سپس با ابزار دستي‏
عقل يك يك صفات مذموم را پيدا كند  و آنگاه آنها را از خرمن هستيش پاك‏
كند . طبق اين روش بايد با صبر و حوصله و دقت و حساب و انديشه ،
تدريجا مفاسد اخلاقي را زايل كرد و  شايد بتوان گفت كه براي عقل امكان پذير نيست كه از عهده برآيد .
اهل عرفان و سير و سلوك به جاي پويش راه عقل و استدلال ، راه محبت و
ارادت را پيشنهاد مي‏كنند . مي‏گويند كاملي را پيدا كن و رشته محبت و
ارادت او را به گردن دل بياويز كه از راه عقل و استدلال ، هم بي‏خطرتر
است و هم سريعتر . در مقام مقايسه ، اين دو وسيله مانند وسائل دستي قديم‏
و وسائل ماشيني مي‏باشند .
 تجربه نشان داده است كه آن‏ اندازه كه مصاحبت نيكان و ارادت و محبت آنان در روح مؤثر افتاده است‏
خواند صدها جلد كتاب اخلاقي مؤثر نبوده است .
فلاسفه نفوذي‏
بالاتر از نفوذ يك معلم ندارند ، اما انبياء نفوذشان از قبيل نفوذ يك‏
محبوب است ، محبوبي كه تا اعماق روح محب راه يافته و پنجه افكنده است‏
و تمام رشته‏هاي حياتي او را در دست گرفته است .
ابن ابي‏الحديد در شرح نهج البلاغه مي‏گويد :
" كسي سخن او ( رسول اكرم ") را نمي‏شنيد مگر اينكه محبت او در دلش‏
جاي مي‏گرفت و متمايل به او مي‏شد . لهذا قريش مسلمانان را در دوران مكه‏
" صباش " ( شيفتگان و دلباختگان ) مي‏ناميدند.
غالب ياران رسول خدا به آن حضرت سخت عشق مي‏ورزيدند و با مركب عشق‏
بود كه اينهمه راه را در زماني كوتاه پيمودند و در اندك مدتي جامعه‏
خويش را دگرگون ساختند .
 
رمز محبت را هنوز كسي كشف نكرده است .
علي از آن نظر محبوب است كه پيوند الهي دارد . دلهاي ما به طور
ناخودآگاه در اعماق خويش با حق سر و سر و پيوستگي دارد ، و چون علي را
آيت بزرگ حق و مظهر صفات حق مي‏يابند و به او عشق مي‏ورزند . در حقيقت‏
پشتوانه عشق علي ، پيوند جانها با حضرت حق است كه براي هميشه در فطرتها
نهاده شده و چون فطرتها جاوداني است مهر علي نيز جاودان است .
اگر شخصيت علي ، امروز تحريف نشود و همچنانكه بوده ارائه داده شود ،
بسياري از مدعيان دوستيش در رديف دشمنانش قرار خواهند گرفت .
علي در راه خدا از كسي ملاحظه نداشت بلكه اگر به كسي عنايت مي‏ورزيد و
از كسي ملاحظه مي‏كرد به خاطر خدا بود . قهرا اين حالت دشمن ساز است و
روحهاي پرطمع و پر آرزو را رنجيده مي‏كند و به درد مي‏آورد .
 در ميان اصحاب پيغمبر هيچكس مانند علي دوستاني فداكار نداشت ،
همچنانكه هيچكس مانند او دشمناني اينچنين جسور و خطرناك نداشت .
ناكثين از لحاظ روحيه پول پرستان بودند ، صاحبان مطامع و طرفدار تبعيض‏
. سخنان او درباره عدل و مساوات بيشتر متوجه اين جمعيت است .
اما روح قاسطين روح سياست و تقلب و نفاق بود . آنها مي‏كوشيدند تا
زمام حكومت را در دست گيرند و بنيان حكومت و زمامداري علي را درهم فرو
ريزند .در حقيقت جنگ علي با آنها جنگ با نفاق و دوروئي بود .
دسته سوم كه مارقين هستند روحشان روح عصبيتهاي ناروا و خشكه مقدسيها و
جهالتهاي خطرناك بود . علي نسبت به همه اينها دافعه‏اي نيرومند و حالتي‏
آشتي ناپذير داشت .
خوارج يعني شورشيان . اين واژه از " خروج "  به معناي سركشي و طغيان گرفته شده است .
در ابتدا يك‏ فرقه ياغي و سركش بودند و به همين جهت " خوارج " ناميده شدند ولي كم‏
كم براي خود اصول و عقائدي تنظيم كردند و حزبي كه در ابتدا فقط رنگ‏
سياست داشت ، تدريجا به صورت يك فقره مذهبي درآمد و رنگ مذهب به‏
خود گرفت .لهذا مذهب خوارج‏ تحت عنوان وظيفه امر به معروف و نهي از منكر به وجود آمد .
وظيفه امر به معروف و نهي از منكر قبل از هر چيز دو شرط اساسي دارد :
يكي بصيرت در دين و ديگري بصيرت در عمل .
بصيرت در دين - همچنانكه در روايت آمده است - اگر نباشد زيان اين‏
كار از سودش بيشتر است . و اما بصيرت در عمل لازمه دو شرطي است كه در
فقه از آنها به " احتمال تأثير " و " عدم ترتب مفسده " تعبير شده‏
است و مال آن به دخالت دادن منطق است در اين دو تكليف .
در اين تكليف هر كسي حق دارد بلكه واجب است كه منطق و عقل و بصيرت‏
در عمل و توجه به فائده را دخالت دهد ، و اين عمل تعبدي صرف نيست .
ريشه اصلي خارجيگري را چند چيز تشكيل مي‏داد :
1 - تكفير علي و عثمان و معاويه و اصحاب جمل و اصحاب تحكيم - كساني‏
كه به حكميت رضا دهند - عموما ، مگر آنان كه به حكميت رأي داده و سپس‏
توبه كرده‏اند .
2 - تكفير كساني كه قائل به كفر علي و عثمان و ديگران كه يادآور شديم‏
نباشند .
3 - ايمان تنها عقيده قلبي نيست ، بلكه عمل به اوامر و ترك نواهي جزء
ايمان است . ايمان امر مركبي است از اعتقاد و عمل .
4 - وجوب بلا شرط شورش بر والي و امام ستمگر . مي‏گفتند امر به معروف‏
و نهي از منكر مشروط به چيزي نيست و در همه جا بدون استثنا بايد اين‏
دستور الهي انجام گيرد  .
اينها به واسطه اين عقائد ، صبح كردند در حالي كه تمام مردم روي زمين‏
را كافر و همه را مهدور الدم و مخلد در آتش مي‏دانستند .
 
تنها فكر خوارج كه از نظر متجددين امروز درخشان تلقي مي‏شود ، اين است که
مي‏گفتند خلافت بايد با انتخاب آزاد انجام گيرد و شايسته ترين افراد كسي است كه‏
از لحاظ ايمان و تقوا صلاحيت داشته باشد خواه از قريش باشد يا غير قريش‏ .
اين جمعيت در اواخر دهه چهارم قرن اول هجري در اثر يك اشتباهكاري‏
خطرناك به وجود آمدند و بيش از يك قرن و نيم نپائيدند .
افكار و عقائد خارجيگري در ساير فرق اسلامي نفوذ كرد و هم اكنون‏
" نهرواني " هاي فراوان وجود دارند و مانند عصر و عهد علي خطرناكترين‏
دشمن داخلي اسلام همينها هستند ، همچنانكه معاويه‏ها و عمر و عاص‏ها نيز
همواره وجود داشته و وجود دارند و از وجود " نهرواني " ها كه دشمن
 آنها شمرده مي‏شوند به موقع‏ استفاده مي‏كنند .
 
ما طرفدار اصوليم نه طرفدار شخصيتها . تشيع با اين‏
روح به وجود آمده است . و در حقيقت روح آنان روحي بود كه اصول و حقايق بر آن‏
حكومت مي‏كرد نه اشخاص و شخصيتها ! قهرا شيعيان اوليه مردمي منتقد و بت شكن بار آمدند .
ما هم جنبه‏هاي مثبت و زيبا و هم جنبه‏هاي منفي و نازيباي روحيه آنها را
كه در مجموع روحيه آنها را خطرناك بلكه و حشتناك كرد ذكر مي‏كنيم :
1 - روحيه‏اي مبارزه گر و فداكار داشتند و در راه عقيده و ايده خويش‏
سرسختانه مي‏كوشيدند .
2 - مردمي عبادت پيشه و متنسك بودند . شبها را به عبادت مي‏گذراندند
. بي‏ميل به دنيا و زخارف آن بودند .
علي مي‏خواهد بگويد اگر من با نهضت خارجيگري در دنياي اسلام مبارزه‏
نمي‏كردم ديگر كسي پيدا نمي‏شد كه جرأت كند اين چنين مبارزه كند .
و در حقيقت سيره علي راه را براي ديگران نيز باز كرد كه بي‏پروا بتوانند
با يك جمعيت ظاهرالصلاح مقدس ماب ديندار ولي احمق پيكار كنند .
3 - خوارج مردمي جاهل و نادان بودند . در اثر جهالت و ناداني حقايق را
نمي فهميدند و بد تفسير مي‏كردند و اين كج فهميها كم كم براي آنان به‏
صورت يك مذهب و آئيني در آمد كه بزرگترين فداكاريها را در راه تثبيت‏
آن از خويش بروز مي‏دادند .
خوارجهمه آنها اعم از عرب و غير عرب جاهل مسلك و نا آشنا به فرهنگ‏
اسلامي بودند . همه كسريهاي خود را مي‏خواستند با فشار آوردن بر روي ركوع و
سجودهاي طولاني جبران كنند .
عده‏اي ديگر از اين تيپ متنسك به وجود آمد كه‏
اين هنر را هم نداشت . اينها اسلام را به سوي رهبانيت و انزوا كشاندند ،
بازار تظاهر و ريا را رائج كردند . اينها چون آن هنر را نداشتند كه شمشير
پولادين بر روي صاحبان قدرت بكشند شمشير زبان را بر روي صاحبان فضيلت‏
كشيدند . بازار تكفير و تفسيق و نسبت بي‏ديني به هر صاحب فضيلت را رائج‏
ساختند .
خطر جهالت اينگونه افراد و جمعيتها بيشتر از اين ناحيه است كه ابزار
و آلت دست زيركها قرار مي‏گيرند . هميشه منافقان بيدين ، مقدسان احمق
 را عليه مصالح اسلامي بر مي‏انگيزند . اينها شمشيري مي‏گردند در دست آنها و تيري در كمان آنها .
مي‏گفتند لا حكم الا لله . مرادشان اين بود كه حكومت و حكميت و رهبري نيز
همچون قانونگزاري حق اختصاصي خدا است و غير از خدا احدي حق ندارد كه به‏
هيچ نحو حكم يا حاكم ميان مردم باشد همچنانكه حق جعل قانون ندارد .
4 - مردمي تنگ نظر و كوته ديد بودند . در افقي بسيار پست فكر مي‏كردند
. اسلام و مسلماني را در چهار ديواري انديشه‏هاي محدود خود محصور كرده‏
بودند . مانند همه كوته نظران ديگر مدعي بودند كه همه بد مي‏فهمند و يا
اصلا نمي‏فهمند و همگان راه خطا مي‏روند و همه جهنمي هستند .
در دوره‏هاي بعد جمود و جهالت و تنسك و مقدس مابي و تنگ نظري آنها براي‏
ديگران باقي ماند اما شجاعت و شهامت و فداكاري از ميان رفت .
 آنها قدرت تجزيه و تحليل نداشتند و نمي‏توانستند كلي را از مصداق جدا كنند . خيال مي‏كردند
وقتي حكميت در موردي اشتباه بوده است ديگر اساس آن باطل و نادرست‏ است.
در اسلام يك وسيله مادي و يك شكل ظاهري نمي‏توان يافت كه جنبه "
تقدس " داشته باشد از اين رو ، پرهيز از تصادم با مظاهر توسعه علم و تمدن يكي از
جهاتي است كه كار انطباق اين دين را با مقتضيات زمان آسان كرده و مانع‏
بزرگ جاويد ماندن را از ميان بر مي‏دارد .
عقائد و افكار نظير لغتها هستند كه بدون آنكه تعمدي در كار باشد
لغتهاي قومي در قوم ديگر سرايت مي‏كند .
مكتب اخباريگري نيز - كه يك مكتب فقهي شيعي است و در قرنهاي يازدهم‏
و دوازدهم هجري به اوج قدرت خود رسيد و با مكتب ظاهريون و اهل حديث در
اهل سنت بسيار نزديك است و از نظر سلوك فقهي هر دو مكتب سلوك واحدي‏
دارند و تنها اختلافشان در احاديثي است كه بايد پيروي كرد - يك نوع‏
انفكاك تعقل از تدين است .
مذهب خارجيگري با اينكه‏ ديري نپائيد اما روحش در تمام قرون و اعصار اسلامي جلوه گر بوده است تا
اكنون كه عده‏اي از نويسندگان معاصر و روشنفكر دنياي اسلام نيز طرز تفكر
آنان را به صورت مدرن و امروزي درآورده‏اند و با فلسفه حسي پيوند داده‏اند .
سياست " قرآن بر نيزه كردن " سيزده قرن است كه كم و بيش ميان‏
مسلمين رائج است .درسهائي كه از اينجا بايد آموخت :
الف - درس اول اينست كه هر وقت جاهلها و نادانها و بي‏خبرها مظهر
قدس و تقوا شناخته شوند و مردم آنها را سمبل مسلمان عملي بدانند وسيله‏
خوبي به دست زيركهاي منفعت پرست مي‏افتد .
ب - درس دوم اينست كه بايد كوشش كنيم طرز استنباطمان از قرآن صحيح‏
باشد . قرآن آنگاه راهنما و هادي است كه مورد تدبير صحيح واقع شود ،
عالمانه تفسير شود ، از راهنمائيهاي اهل قرآن كه راسخين در علم قرآنند
بهره گرفته شود .
اين ديگر وظيفه خود مردم است كه با ارائه‏
اصل " « و ان طائفتان من المؤمنين اقتتلوا ». . . " چشمشان را باز
كنند و فرقه طاغي را از فرقه غير طاغي تشخيص دهند و اگر واقعا فرقه‏
سركش دست از سركشي كشيد بپذيرند و اما اگر دست نكشيد و حيله كرد و
براي اينكه خود را از شكست نجات دهد تا فرصت جديدي براي حمله به دست‏
آورد و دوباره سركشي كند و به ذيل آيه كه مي‏فرمايد :
« فان فائت فاصلحوا بينهما ». متمسك شود ، حيله او را نپذيرند .
يعني شناخت اصول و كليات به تنهائي فائده ندارد تا تطبيق به مصداق و
جزئي نشود .
مشكل‏ترين مبارزه‏ها مبارزه بانفاق است كه مبارزه با زيركهائي است كه‏
احمقها را وسيله قرار مي‏دهند . اين پيكار از پيكار با كفر به مراتب‏
مشكلتر است زيرا در جنگ با كفر مبارزه با يك جريان مكشوف و ظاهر و
بي‏پرده است و اما مبارزه با نفاق ، در حقيقت مبارزه با كفر مستور است‏ .
لذا مبارزه با نفاقها غالبا به شكست برخورده است‏
زيرا توده‏ها شعاع دركشان از سرحد ظاهر نمي‏گذرد و نهفته را روشن نمي‏سازد و
آنقدر برد ندارد كه تا اعماق باطنها نفوذ كند .
هر اندازه احمق زياد باشد بازار نفاق داغ‏تر است‏ . مبارزه با احمق و حماقت ،
مبارزه با نفاق نيز هست زيرا احمق ابزار دست منافق است .
از جمله نكته‏هاي بزرگي كه از سيرت علي مي‏آموزيم اين است كه اين چنين‏
مبارزه‏اي اختصاص به جمعيتي خاص ندارد بلكه در هر جا كه عده‏اي از
مسلمانان و آنان كه در زي دين قرار گرفته‏اند آلت پيشرفت بيگانگان و
پيشبرد اهداف استعماري شدند و استعمارگران براي تضمين منافع خود به آنان‏
تترس كردند و آنان را براي خويش ؼ/textarea>

آیا از صحت آدرسها و نگارش متن مورد نظر خود اطمینان دارید ؟

نك"
ارسال شده در مورخه : يكشنبه? 3 شهريور ماه ? 1387 توسط admin


نام: [ کاربر جدید ]

موضوع:
 
نظر:


:) ;) |) :- :( :0 :# *) ^) +)) :} |(( @: (:) :? :**

کد امنيتي : nix75bip
تايپ کد امنيتي :


[ بازگشت ]

بازدیدکنندگان غیر عضو حق ارسال نظر و پیشنهاد در مورد مطالب این سایت ندارند .
برای استفاده از سرویسهای مخصوص کاربران عضو فرم عضویت را تکمیل نمائید .
 ورود
نام کاربری

رمز عبور

چنانچه تاکنون عضو این سایت نشده اید می توانید با تکمیل فرم مخصوص عضویت به جمع کاربران این سایت بپیوندید و از امكانات مخصوص كاربران استفاده نمائيد .

 لینکهای مرتبط

 امتیاز دهی به مطلب
امتیاز متوسط : 3.71
تعداد آراء: 14


لطفا رای مورد نظرتان را در مورد این مطلب ارائه نمائید :

عالی
خیلی خوب
خوب
متوسط
بد


 انتخاب ها

خدمات سایت نسیم مطهّر با پشتیبانی ستاد بزرگداشت شهید مطهری(ره) و زیر نظر جامعة الزهراء (س) ارائه می شد.
مدت زمان ایجاد صفحه : 0.03 ثانیه